۱۳۸۷ خرداد ۱, چهارشنبه

غزل پست مدرن يعني:

 غزل پست مدرن يعني: 
اتـّـفاقست اینکه با یک شعر، آنکه با یک نگاه می افتد

می زند زل به چشم غمگینی ... و به روز «سیاه» می افتد

سالها حوض بی سر و پایی فکرهای بدون شرحی داشت

حال روی جنازه ی سنگیش روزها عکس ماه می افتد!

هوس و عشق از ازل با هم دشمنان همیشگی بودند

بعد تو آمدی و دنیا دید: عشق هم به گناه می افتد

خواستم انتهای غم باشی ، شعر خواندم که عاشقم باشی

گفته بودند و باز یادم رفت: چاهکن توی چاه می افتد!

عشق مثل دونده ای گیج است ، گاه در راه مانده می بازد

گاه هم پشت خط پایانی توی یک پرتگاه می افتد

دست می لرزد از... نمی داند! عقل شک می کند به بودن ِخویش

من منم! تو تویی! تو ، من ، من ، تو... بعد به اشتباه می افتد!!

مثل کابوس دردناکی که شخصیتهای واقعی دارد

می رود سمت ِ... دور می گردد، می دود سوی ِ... آه! می افتد

زندگی ایستگاه غمگینی ست اوّل جاده های خیس جهان

چمدانی که منتظر مانده ، اتوبوسی که راه می افتد...


((سيد مهدي موسوي))

1 نظرات:

ناشناس گفت...

گرچه مهدی موسوی رفته است
گرچه جایش خیلی خالیست
اما شعرهایش را گذاشته
وبلاگش منتظر شماست !!

به دیدن « تنهایی پر هیایویش » بیا
و برای خواندن ِ

خبر انتشار شماره ی سوم نشریه ی «همین فردا بود»

خبر برگزیده شدن وبلاگ غزل پست مدرن در جشن پرشین بلاگ

حرف هایی از زبان عشق و شیمبورسکا و لئونارد کوهن و ریچارد براتیگان و گاندی و مایاکوفسکی و عشق و...عشق
به دست های تو در آخرین تشنّج هام


اعترافت یک ذهن بی خطر
یا
« همه ی آنچه برای بیشتر ندانستن لازم است»

یک عالمه لینک غمگین

و چند شعر قدیمی و جدید از سید مهدی موسوی
در:
www.bahal3.persianblog.ir

 

طراحی شده توسط اینسایت |تبدیل شده به بلاگر پوسته های بلاگر |بهینه شده برای زبان فارسی مجتبی ستوده